خلوتی با سعدالدین وراوینی
داستانِ راسو و زاغ
باب نهم
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ایرا گفت: آوردهاند که در مرغزاری که صبّاغِ قمر در رستهٔ رنگرزانِ ریاحینش دکّانی از نیل و بَقَم نهاده بود و عطّارِ صبا در میانِ بویفروشانِ یاسمن و نسترنش نافههایِ مشک ختن گشاده، زاغی بر سر درختی آشیان کرده بود که در تصحیحِ شجرهٔ نسبت به اصولِ طوبی انتمائی و به فروعِ سدره انتسابی داشت؛ چون بلندرایانِ عالیهمّت به هیچ مقامی از معارجِ علوّ سر در نیاورده و چون کریمطبعانِ تازهروی پیشِ هر متناولی گردن فرو نداشته و چون بزرگانِ والامنش از سایهٔ خود، خستگان را مایههای آسایش داده.
۲
یَلتَذُّ جَانِیهِ بِاَنعَمِ مَقطَفٍ مِنهُ وَ سَاکِنُهُ بِاَکرمِ مَعطَفِ
۳
مِنهُ وَ سَاکِنُهُ بِاَکرمِ مَعطَفِ طَرَبا وَ مُنحَطٍّ عَلیهِ مُرَفرَفِ
۴
روزی راسویی در آن نواحی بگذشت، چشمش بر آن مقام افتاد، از مطالعهٔ آن خیره بماند؛ دلش همان جایگه، خیمهٔ اقامت بزد و اوتادِ رغبات به زمینِ آن موضع فروبرد و در بنِ درخت خانهای بنیاد کرد و دل بر توطّن نهاد و با خود گفت:
صفحهٔ ۱ از ۴