خلوتی با حکیم نزاری
شمارهٔ ۱۱۷۵
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دریغا گر شبی روزی تو را پروای ما بودیوگر خود یک زمان بودی گدایی پادشا بودی
۲
اگر دانستمی کز تو توانستی به سر بردنبه دست آوردمی یاری اگر از هر کجا بودی
۳
ولیکن تو نه آن یاری که باشد کس به جای توو گر بودی چو عقل از عشق و کفر از دین جدا بودی
۴
چو از مبدای کون اضداد را از هم جدا کردنمقرر شد وگر نه این و آن روی و ریا بودی
صفحهٔ ۱ از ۳