خلوتی با حکیم نزاری
شمارهٔ ۱۱۹۳
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
بتا بر سرو می گویند خورشید روان داریبر آن خورشید نرگس با سمن با ارغوان داری
۲
چنین رویی که می گویند می خواهم که بنماییعجب دارم من این معجز مگر فی الجمله آن داری
۳
چنان آوازه حسنت گرفت آفاق و انفس راکه هر جا مملکت داری سرش بر آستان داری
۴
مرا هر کس که در کویت ببیند باز می پرسدکه مسکین از کجایی تو بگو تا چند جان داری
صفحهٔ ۱ از ۲