خلوتی با شیخ بهایی
حکایت ۵
موش و گربه
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
روزى چون دیوانگان گذرم به ویرانهاى افتاد، جغدى دیدم که در کنگرهى قصر خرابهاى نشسته و در آبادى بر روى خود بسته. گفتم: از چه روى ویرانه را گزیدهاى و ویرانه را به نقد عمر خود خریدهاى؟ جغد گفت: روزى از روى امتحان به سویى گذر کردم و بر ساکنان باغ و بستان عبور نمودم، دیدم که ساکنان بستان چون عالمان بیعمل در پى صحبت میباشند و یکى را دیدم که قد در دعوى برافراشته که من چنارم، نار از غیرت چهره برافروخته و گلنارى نشان داده بانگ بر وى زد و گفت: تو که چنارى فى الواقع بگو بارت کو؟!
۲
تو که در بوستانت نیست باریمکن دعوى بیجا که چنارى
۳
من نارم، اما نورم، قرین طورم، رنگم رنگ نارست و درونم پر از لعل آبدارست. تا آنکه بید در جایى بانگ بر وى زد و گفت: اى نار! دعوى مکن سر تا پا در خون دل غوطه خوردهاى! مرا امر شد که در این بوستان، فخر کنم بر دوستان. دیگر نارنج از جایى بانگ بر بید زد، که تو کیستى که فخر بر دوستان میکنى؟ گفت: بیدم. ناگاه ترنج از جا در آمد و گفت:
۴
مزن دم در سخن اى مرد بیدَمکه خود در حق خود گفتى که بیدم
صفحهٔ ۱ از ۱۱