خلوتی با شیخ بهایی
حکایت ۲۰
موش و گربه
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
آوردهاند که چون شیطان لعین مغضوب شد و از درجهى اعتبار انحراف نمود و به درکات شقاوت رفت، در هر باب فکر کرده به هر قسم حیله فریب دادن آدم را براى خود دست آویز میخواست، بعد از تفکر بسیار، اسباب ساز و هوى بخاطرش رسید بسیار شاد شد و با خود گفت: بیشتر انسان را از این راه مىتوان فریب داد.
۲
دیگر باره متفکر شد، مست کننده را بخاطر آورد، مثل شراب و غیره، باز بسیار خوشحال گردید.
۳
و دیگر در فکر افعال زنان بود و مکر و کید آنها بخاطرش رسید، از این جهت شوق تمام بهم رسانید، زیرا نگاه گوشهى چشم زنان و عشوه و نازشان در نظرش بسیار جلوه گرفت، از شدت خوشى ناگاه برجست و به چرخ آمد و با خود گفت که اکنون کار تمام است!.
۴
پس اى موش! تو خود میگویى که صوفیه اهل تحقیقند، و اهل تحقیق دنیا را به زنان تشبیه کردهاند، زیرا که هر ساعت خود را به رنگى و بویى و عشوهاى ساخته و مردم را فریب داده و آنها بىتوبه و انابت از دنیاى فانى بیرون روند.
صفحهٔ ۱ از ۴