خلوتی با جامی
شمارهٔ ۴۱۶
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
به وقت گل چو بی تو آرزوی گلشنم گیردنرفته یک قدم خاری ز هر سو دامنم گیرد
۲
چنان پرشعله گردد ز آتش دل خانه ام شبهاکه همسایه اگر خواهد چراغ از روزنم گیرد
۳
به دل تیرم مزن من ناشده در اشک خود غرقهز چاک دل مبادا شعله در پیراهنم گیرد
۴
به سوی من ره آمد شد یاران شود بستهز بس کز گریه هر شب آب گرد مسکنم گیرد
صفحهٔ ۱ از ۲