خلوتی با جامی
شمارهٔ ۴۵۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
لله الحمد که بعد از سفر دور و درازمی کنم بار دگر دیده به دیدار تو باز
۲
مژه بر هم نزنم پیش تو آری نه خوش استکه تو را چهره بود باز و مرا دیده فراز
۳
تا شد از عشق تو سررشته کارم روشنهمچو شمعم هنری نیست به جز سوز و گداز
۴
با وجود خم ابروی توام می خواندزاهد بی خبر از عشق به محراب نماز
صفحهٔ ۱ از ۲