خلوتی با جامی
شمارهٔ ۶۷۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
چو نتوانم که بر خوان وصالت میهمان باشمسر خدمت نهاده چون سگان بر آستان باشم
۲
ز خوی نازکت ترسم وگر نی تا سحر هر شببه گرد کوی وی تو نعرهزنان افغانکنان باشم
۳
به هر گونه که باشم از من بدروز نپسندینمی دانم چه سان می خواهیم تا آن چنان باشم
۴
من از تو شاد گردم تو ز من غمگین خوشا جاییکه تو باشی عیان در دیده من من نهان باشم
صفحهٔ ۱ از ۲