خلوتی با جامی
شمارهٔ ۷۴۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ترک شهر آشوب من زینسان که شد صحرانشینخواهم از شوقش به صحرا رو نهادن بعد ازین
۲
هر کجا منزل کند شب گر تواند زآسمانمه زند بهر نزولش خیمه بر روی زمین
۳
توسن عقلم که از عشق بتان سر می کشدعشوه آن شهسوار آخر کشیدش زیر زین
۴
آن سپاهی را نبینم جز به لشکرگاه حشرگر چنین آرد سپاه هجر بر جانم کمین
صفحهٔ ۱ از ۲