خلوتی با جامی
شمارهٔ ۴۲۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ز چشمم ریخت چندان آب کامد خون ز دنبالهکنون افتد به جان خون دلم پرکاله پرکاله
۲
چه خیزد بی تو از گشت چمن چون ساقی دورمدهد در بزم گل خون جگر از ساغر لاله
۳
به هر باغی که سوزم بی تو از ژاله چه باک آنجاکه چون باران گدازد زآه گرمم در هوا ژاله
۴
چو جان جا در دلم داری هم آنجا گوش کن جاناکه من از ضعف نتوانم که از دل برکشم ناله
صفحهٔ ۱ از ۲