خلوتی با جامی
شمارهٔ ۴۳۳
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
بتی که بود چو جانم به سینه جا کردهگرفت راه جدایی وداع ناکرده
۲
به داغ مرگ جدا باد جان ز تن آن راکه همچو جان ز تن او را ز من جدا کرده
۳
رخی چو آینه رفت از وطن جدا ز رقیبکه دید آینه ای اینچنین جلا کرده
۴
بریخت خون به رهم بهر آزمودن تیغبدین بهانه چه خونها که زیر پا کرده
صفحهٔ ۱ از ۲