شعر را زندگی کن
خلوتی با جامی

شمارهٔ ۴۵۰

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
ماییم شسته زآب می دست از همه آلودگیسوده سری در پای خم وز درد سر آسودگی
۲
وقتی به عشق نیکوان بودم ز بودخویش گمو اکنون به خود درمانده ام خوش وقت آن گم بودگی
۳
تا سر به بالینم ز تو بر بستر بی بستریدر خون غنوده هر شبی چشمم ز شب نغنودگی
۴
خون جگر پالوده ام از شعر مژگان عمرهابا من دلت صافی نشد با این همه پالودگی
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth