خلوتی با جامی
شمارهٔ ۲۴۶
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
به بستان میگذر وز چهره گلها را خجل میکنهمیزن خنده وز لب غنچهها را منفعل میکن
۲
بحل کردن چه خواهی چون کشی ما را کسی بر توندارد حکم، هم خود میکش و هم خود بحل میکن
۳
نشاید منزل تو زآب و گل گاهی که میآییگذر بر دیده ره بر سینه جا در جان و دل میکن
۴
مزاجت منحرف میبینم ای خلوتنشین گاهیبه کوی نیکوان کسب هوای معتدل میکن
صفحهٔ ۱ از ۲