خلوتی با جامی
شمارهٔ ۴ - القصائد
قصاید
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
سحر چو بر دل من تافت نور صبح نشورصدای صیحه قوموا شنیدم از دم صور
۲
ز خواب جستم ازان صیحه و درآن جستنمرا به خیمه ابداعیان فتاد عبور
۳
به هم نشسته گروهی مقدسان دیدمز قید صورت و بی قیدی هیولی دور
۴
نه از وظیفه تسبیحان رسیده ملالنهدر طریقه تقدیسشان فتاده فتور
صفحهٔ ۱ از ۱۶