خلوتی با شیخ بهایی
بخش سوم - قسمت اول
دفتر دوم
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
حکایت کرده اند که تهیدستی بنزد خیاطی آمد تا شکاف جامه اش بر دوزد. مسکین جامه بداد و منتظر ماند که کار بپایان رسد.
۲
خیاط هنگامی که جامه بدوخت آن را پیچید و مدتی بر آن بنشست. شاگردش ویرا گفت: جامه اش نمیدهی؟ گفت: ساکت باش، شاید فراموشش کند و رود.
۳
مردی هشام بن عبدالملک را مدح گفت: هشام گفتش: ای فلان، مگر ندانی که مدح کسان پیش رویشان نهی شده است؟
۴
گفت: من ترا مدح نگفته ام بل نعمت های خداوند را بر تو شمردم تا بر آن ها دوباره شکرگزاری. هشام گفت: این سخن از مدحت نیکوتر بود. و وی را صله بداد و گرامی داشت.
صفحهٔ ۱ از ۲۲