خلوتی با شیخ بهایی
بخش پنجم - قسمت دوم
دفتر سوم
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
مردی به نزد مالک دینار آمد و وی را دید که بنشسته و سگی سر بر زانوی وی نهاده است. مرد خواست سگ را براند. مالک گفت: بگذارش که ترا زیان و رنجی نرساند، و از هم نشین بد نیز نیک تر بود.
۲
کسی را گفتند چه باعث شد که از مردمان عزلت کنی؟ گفت: بیم داشتم که پنهان از من دین من بستانند و من ندانم. این اشاره به آن است که طبع آدمی پنهان از وی صفات بد را از همنشینان بد همی گیرد.
۳
اگر دو مرد را به صناعتی واحد دیدی و خواستی بدانی کدامشان را مهارت بیش است، جز به روزی ایشان که بر آن ها گشاده همی گردد، منگر.
۴
آنجا که نادانی است، روزی فراوان است و هر جا که فضلی است، تنگدستی در کار است.
صفحهٔ ۱ از ۱۸