خلوتی با ناصرخسرو
بخش ۲۴ - قول بیست و سیوم- اندر اثبات مخصص به دلالت مختص
زاد المسافرین
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
هر چیزی که معلوم است، مر او را صورتی است، از بهر آنکه حد علم تصور نفس است مر چیز را چنانکه هست، و آنچه مر او را صورتی نیست معلوم نیست. و هر چه مر او را صورت است مر او را مصوری لازم آید، پس واجب آید که مبدع حق را صورت نیست به ضرورت، از بهر آنکه او مصور نخستین است. و چاره ای نیست از اثبات مصوری که مر او را صورت نباشد، از بهر آنکه اگر (هر) مصوری را صورت باشد، مصوران بی نهایت باشند و چو مصور بی نهایت باشد، مصور بازپسین پدید نیاید و مصور بازپسین پیداست و آن نبات و حیوان است که با صورت است و دیگری را همی صورت نکند. و چو درست است که مر مبدع حق را صورت نیست، درست است که او – سبحانه – معلوم نیست،با آنکه عقل به ضرورت او را ثابت کند بدانچه اندر ذات خویش همی یابد از اختصاص به صورتی که بدان مختص است و مر او را از آن گذشتن نیست، و آنچه به صورتی مخصوص باشد مر او را مخصصی لازم آید.
۲
آن گاه گوییم که هر چیزی که مر او را صورتی هست کز او بدان صورت فعلی همی آید که آن فعل از او جز بدان صورت نیاید، مر او را مصوری لازم است قصدی. و این قول بدان واجب شد گفتن که چیزهاست که مر او را صورت هاست کز آن فعل ها همی آید که (آن) فعل ها جز بدان صورت از او نیز بیاید، چو پاره ای سنگ یا گل که بر شکلی باشد که مر او را بدان صورت کسی به قصد نکرده باشد، بل (که) آن صورت مر او را به سبب جدا شدن دیگر اجزا باشد از او به حادثی یا جز آن. پس از او بدان صورت فعل ها آید که همان فعل ها از او جز بدان صورت (نیز) بیاید، چنانکه اگر سنگ چهار سو باشد، چو او را بشکنند و اندر ترازو نهند، هم گرانی خویش را از زمین برگیرد و اگر به آب اندر افتد، به آب فرو شود و اگر این سنگ گرد شود یا دراز شود یا کوفته شود یا خرد بباشد، همین فعل ها از اجزای او که به دیگر شکل شده باشد بیاید.
۳
و مصورات قصدی – اعنی آنکه قصد مصور اندر صورت او پیداست – بر دو گونه است: یکی از او آن است که اگر صورت او از او برخیزد، عین آن صورت پذیر باطل نشود، بر مثال شیشه که مر آب را بدان صورت که دارد اندرون او نگاه دارند و به نگرندگان بنمایندش و جز بدان صورت آن فعل از او نیاید و آن صورت مر او را تجویف و تنکی و پاکی گوهر است، پس مر او را مصوری لازم است، از بهر آنکه نه آبگینه همیشه شیشه است و لیکن اگر صورت شیشگی از او برخیزد، صورت آبگینه باطل نشود. و دیگر آن است از مصورات که اگر صورت او از او برخیزد، عین او باطل شود، بر مثال آتش که عین او سوزنده و روشن است کز او بدین صورت ها فعل ها همی آید که آن فعل ها از او جز بدین صورت ها نیاید، پس مر او را مصوری لازم است، از بهر آنکه نه هر جسمی آتش است و لیکن اگر صورت آتش از او برخیزد، عین او باطل شود.
۴
و چو حال این است، گوییم که از مصورات آنچه به برخاستن (صورت) او از (او) عین او باطل شود، عین او با صورت او وجود یافته است و صفت او مر او را جوهری است نه عرضی، اعنی که چیزی نبوده است ثابت العین تا مر او را بدین صفت کرده آید، چو آفتاب و دیگر کواکب و چو افلاک که جوهر او اندر صورت های خویش غرقه شده است. و آنچه وجود جوهر او به ظهور صورت او باشد، مر جوهر او را بی صورت او وجود نباشد، چنانکه وجود جسم به وجود طول و عرض و عمق است، و فعلی کز این جوهر بدین صورت ها همی آید – و آن از او انفعال است و تشکل و تصور – جز بدین صورت ها که دارد نیاید. پس لازم آید که مر این جوهر را مخصصی هست که مر او را بدین صورت مختص کرده است، از بهر آنکه نه هر جوهری جسم است. و چو جوهر جسم که جملگی آن بدین سه صورت متفق مختص است به چهار قسم است و هر قسمی از آن با آن صورت پیشین یک صورت دیگر دارد کز هر یکی بدان صورت دوم که یافته است همی فعلی آید به ذات خویش و انفعالی همی پذیرد از یار خویش که آن فعل و انفعال جز بدان صورت از او و اندر او نیاید، درست شده است که مر هر قسمی را از اقسام این جوهر با صورت اولی او بدین صورت های دوم مخصصی مختص کرده است، از بهر آنکه همه جسم نه آتش است و نه همه آب است و نه همه هواست و نه همه خاک است. اما فعلی که از آتش همی آید بدان صورت که دارد، چو نیرو گرفتن اوست از هوا و چو نفی پذیرفتن اوست از آب و جز آن. و هم چنین هوا به صورتی است از نرمی و گشادگی (که) بدان مر آتش را یاری دهد و مر آب را بجنباند و مر بخار را باز ندارد از فرو شدن بدو تا آب تلخ و شور به تبخرت اندر او خوش و گوارنده شود و به شکل های بسیار مشکل شود، اعنی به گرد هر شکل داری از نبات و حیوان اندر آید و اندر تجویف همه مجوفات به شکل جوف او شود و هیچ چیز را از مشکلات از شکل او باز ندارد. و هم این است حال دیگر اقسام جسم کز هر یکی بدان صورت که دارد، هم فعل همی آید و هم انفعال. آن گاه گوییم که (جسم) با این صورت ها که یافته است مخصوص است به انفعال، و حقیقت انفعال پذیرفتن حرکت است. پس لازم آید به دلالت وجود این جوهر منفعل که مر مخصص این جوهر را بدین خاصیت که یاد کردیم جوهری دیگر باشد که آن جوهر مخصوص باشد به فعل، و حقیقت فعل دادن حرکت است از فاعل مر منفعل را. و حرکتی که جملگی جسم بدان متحرک است و آن انضمام عالم است از همه حواشی خویش بر مرکز عالم که آن میانه فلک است – و شرح آن اندر این کتاب پیش از این گفته شده است – بر درستی این قول که اندر ایجاب این جوهر متحرک حرکت بخش این جسم کلی را گفتیم، گواست.
صفحهٔ ۱ از ۲