خلوتی با حزین لاهیجی
شمارهٔ ۲۲۷
غزلیات ناتمام
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دلم، شب بر خس و خاشاک کویش تا سحر غلتدچو آن شبنم که درگلزار، برگلهای تر غلتد
۲
نه پای رفتن و نی دست دامنگیریش دارمدرین بی دست و پایی ها، مگر اشکم به سر غلتد
۳
درین بزم آن قدر از خود، ز خودکامی طمع دارمکزین پهلو سپند من، به پهلوی دگر غلتد
۴
سرت گردم، مکن منع از تپیدن، نیم بسمل رارسد عاشق به آرامی، چو در خون جگر غلتد
صفحهٔ ۱ از ۱