خلوتی با جامی
بخش ۶
روضهٔ هشتم (در حکایات حیوانات)
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
شتری در صحرا چرا می کرد و از خار و خاشاک آن صحرا غذا می خورد به خاربنی رسید، چون زلف خوبان درهم و چون روی محبوبان تازه و خرم.
۲
گردن آز دراز کرد تا از آن بهره ای گیرد دید که در میان آن افعیی حلقه کرده و سر را با دم فرا آورده، باز پس گشت و از آرزوی او بگذشت. خاربن پنداشت که احتراز وی از زخم سنان اوست و اجتناب او از تیزی دندان او.
۳
شتر آن را دریافت، گفت: بیم من از میهمان پوشیده است نه از میزبان آشکار، و ترس من از زهر دندان مار است نه از زخم پیکان خار، اگر نه هول میهمان خوردمی میزبان را یک لقمه کردمی.
۴
گر از لئیم بترسد کریم، نیست عجبز خبث نفس، نه از پشم و استخوان ترسد
صفحهٔ ۱ از ۲