خلوتی با مولانا
بخش ۳۱ - حکایت آن مرد تشنه کی از سر جوز بن جوز میریخت در جوی آب کی در گو بود و به آب نمیرسید تا به افتادن جوز بانگ آب# بشنود و او را چو سماع خوش بانگ آب اندر طرب میآورد
دفتر چهارم
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
در نغولی بود آب آن تشنه راندبر درخت جوز جوزی میفشاند
۲
میفتاد از جوزبن جوز اندر آببانگ میآمد همی دید او حباب
۳
عاقلی گفتش که بگذار ای فتیجوزها خود تشنگی آرد ترا
۴
بیشتر در آب میافتد ثمرآب در پستیست از تو دور در
صفحهٔ ۱ از ۹