خلوتی با مولانا
بخش ۷۹ - قصهٔ «سُبْحانی، ما اَعْظَمَ شَأْنی» گفتن ابویزید قدّس الله سرّه و اعتراض مریدان و جواب این مر ایشان را نه به طریق گفت زبان بلک از راه عیان
دفتر چهارم
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
با مریدان آن فقیر محتشمبایزید آمد که نک یزدان منم
۲
گفت مستانه عیان آن ذوفنونلا اِلهَ اِلّا اَنَا ها فَاعْبُدُون
۳
چون گذشت آن حال گفتندش صباحتو چنین گفتی و این نبوَد صلاح
۴
گفت این بار ار کنم من مشغلهکاردها بر من زنید آن دم هله
صفحهٔ ۱ از ۱۳