خلوتی با عنصرالمعالی
بسم الله الرحمن الرحیم
قابوسنامه
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
الحمدلله رب العالمین و العاقبة للمتقین و لا عدوان الا علی الظالمین و الصلوة و السلام علی خیر خلقه محمد و آله و صحبه الاکرمین اجمعین.
۲
اما بعد، چنین گوید جمعکنندهٔ اینکتاب، امیر عنصرالمعالی کیکاووس بن اسکندر ابن قابوس بن وشمهگیر بن زیار، مولی امیرالمؤمنین ، با فرزند خویش، گیلانشاه، که بدان ای پسر که من پیر شدم و پیری و ضعیفی بر من چیره شد و منشور عزل زندگانی از موی خویش بر روی خویش، کتابتی میبینم که آن کتابت را دستِ چارهجویی از من کشف نتواند کرد، پس ای پسر، چون من نام خویش در دایرهٔ گذشتگان دیدم، مصلحت [چنان دیدم] که پیش از آنکه نامهٔ عزل به من رسد، نامهای اندر نکوهش روزگار و سازش کار و بیش بهرگی جستن از نیکنامی یاد کنم و ترا از آن بهرهمند کنم، بر موجب مهرِ پدری، تا پیش از آن که دست زمانه ترا نرم کند، خود به چشم عقل اندر سخن من نگری و فزونی یابی و نیکنامیِ هر دو جهان حاصل کنی و مبادا که دل تو از کاربندیِ این کتاب بازمانَد؛ آنگاه از من آنچه شرط مهر پدری است، آمده باشد، اگر تو از گفتار من بهرهٔ نیک نجویی، چون بندگان دیگر باشند بشنودن و کار بستن نیک به غنیمت دارند و اگرچه سرشت روزگار بر آن جمله آمد که هیچ فرزند، پند پدر خویش را کار نبندد که آتشی در باطن جوانان است که از روی غفلت، پنداشتِ خویش، ایشان را بر آن دارد که دانش خویش برتر از دانش پیران دانند، اگرچه مرا این معلوم بود، مهر و شفقت پدری مرا یله نکرد که خاموش باشم، پس آنچه از موجب طبع خویش یافتم در هر بابی سخنی چند جمع کردم و آنچه شایسته و مختصرتر بود اندرین نامه نوشتم، اگر از تو کاربستن خیزد، خود، پسند آمد؛ والّا آنچه شرط پدری بود، کردهباشم که گفتهاند که بر گوینده بیش از گفتار نیست؛ چون شنونده خریدار نیست، جای آزار نیست.
۳
بدان ای پسر که سرشت مردم چنان آمد که تکاپوی کنند تا اندر دنیا آنچه نصیب او آمده باشد به گرامیترین خویش بگذارند، اکنون نصیب من ازین جهان این سخن آمد و گرامیترینِ من تویی، چون سازِ رحیل کردم، آنچه نصیب من آمدهبود، پیش تو فرستادم، تا تو خودکام نباشی و از ناشایست پرهیز کنی و چنان زندگانی کنی که سزاوار تخمهٔ پاک توست و بدان ای پسر که ترا تخمه و نبیرهٔ بزرگ است و شریف، از هر دو جانب کریمالطرفین و پیوستهٔ ملوک جهانی: جدت شمسالمعالی قابوس بن وشمهگیر و نبیرهات خاندان ملوک گیلان است، از فرزندان کیخسرو و ابوالمؤیّد بلخی خود کار او و شرح او در شاهنامه گفته است. ملوک گیلان به جدّان ترا زو یادگار آمد و جدهٔ تو مادرم ملکزاده مرزبان بن رستم بن شرویندخت بود که مصنف کتاب مرزباننامه بود و سیزدهم پدرش کابوس بن قباد بود، برادر نوشروان ملک عادل، و مادر تو، فرزند ملک غازی، سلطان محمود ناصرالدین بود و جدهٔ من فرزند فیروزان ملک دیلمان بود.
۴
پس ای پسر هشیار باش و قیمت برادر خویش بشناس و از کمبودگان مباش، هر چند که من نشان خوبی و روزبهی میبینم اندر تو، یکی گفتار بر شرط تکرار واجب است و آگاه باش ای پسر که روز رفتن من نزدیکاست و آمدن تو نیز بر اثر من زود باشد که تا امروز که درین سرای سپنجی باید که بر کار باشی و پرورشی که سرای جاودانی را شاید، حاصل کنی که سرای جاودانی برتر از سرای سپنجی است و زادِ او ازین سرای باید جست که این جهان چون کشتزاریاست آنچه درو کاری دروی، از بد و نیک همان بدروی و درودهٔ خویش کس در کشتزار نخورد و آبادانی سرای فانی از سرای باقیاست و نیکمردان درین سرای همت شیران دارند و بدمردان فعل سگان، و سگ همانجا که نخجیر کرد، بخورد و شیر چون نخجیر صید کرد، جای دیگر خورَد و نخجیرگاه، اینسرای سپنجی است و نخجیرِ تو، نیکی کردن؛ پس نخجیر اینجا کن تا وقت خوردن در سرای باقی آسان بُوَد که طریق آن سرای با بندگان، طاعت خدا است عزوجل و مانندهٔ آنکس که راه خدا جوید و طاعت خدای تعالی، چون آتشی است که هر چند نکویش برافروزی، برتری و فزونی جوید و مانند این، کسی است که از راه خدای دور بود چون آبی بود که تا هر چند بالاش دهی، فروتری جوید و نگونی؛ پس ای عزیز من، بر خویشتن واجب دان شناختن راه خدای تبارک و تعالی جل و جلاله و عم نواله و عظم شأنه و شروع کردن در راه حق جل و علا از سر اهتمام و حضور تمام، چناچه مجتهدان مردانه و سالکان فرزانه درین راه قدم از سر ساختهاند، بلکه از سر سر برخاسته و از خود فانی شده و پشت پا و پشت دست بر عالم فانی و باقی زده و در عالم سرّ و وحدت طالب و جویای واحد احد گشته و در آن پیدا ناپیدا حریق و غریق شده و از سر طوع و رغبت جان ایثار کرده، زهی سعادت آن نیکبخت بندهای که وی را این دولت دست دهد و به خلعت و تشریف شریف این درجه و مقام مستسعد و سرافراز گردد. صمدا و معبودا جمیع مؤمنین و مؤمنات و مسلمین و مسلمات را توفیق راه راست کرامت فرمای و اگر بیچارهٔ عاصییی که از سر غفلت و جهالت زمام اختیار از دست وی بیرون رفته و قدمی چند بغیر اختیار به متابعت شیطان و هواء نفس امّاره بیراه نهاده و از جادّهٔ شریعت و طریقت محمّدی صلّی الله علیه و علی آله و اصحابه اجمعین الطّیبین الطاهرین بیرون افتاده از راه کرم و لطف بیچون آن بندهٔ بیچارهٔ ضعیف را از ضلالت و گمراهی و قید شیطان مردود لعین خلاصی بخش بخیر یا اکرم الاکرمین و یا ارحم الراحمین و پس بدان ای پسر که این نصیحتنامه و این کتاب مبارک شریف را بر چهل و چهار باب نهادم، امید که بر مصنف و خواننده و نویسنده و شنونده مبارک و میمون افتد، انشاءالله و تعالی وحده العزیز.
صفحهٔ ۱ از ۱۳