خلوتی با شاهدی
شمارهٔ ۳۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
جان ز تن رفت و دل اندر عقد گیسویت بماندشد تنم هم خاک دروی تا ابد بویت بماند
۲
خاک ره گشتم ولی شادم که بعد از سالهاگردی از خاک وجودم بر سر کویت بماند
۳
در دل پر درد خود دیدم که در هرگوشه ایبس نشان ها از خدنگ چشم جادویت بماند
۴
سالها شستم به خوناب جگر لیکن نرفتآن غباری را که بر روی دل از خویت بماند
صفحهٔ ۱ از ۲