شعر را زندگی کن
خلوتی با مولانا

بخش ۱۲۳ - حکایت آن زاهد کی در سال قحط شاد و خندان بود با مفلسی و بسیاری عیان و خلق می‌مردند از گرسنگی گفتندش چه هنگام شادیست کی هنگام صد تعزیت است گفت مرا باری نیست

دفتر چهارم

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
هم‌چنان کن زاهد اندر سال قحطبود او خندان و گریان جمله رهط
۲
پس بگفتندش چه جای خنده استقحط بیخ مؤمنان برکنده است
۳
رحمت از ما چشم خود بردوخته‌ستز آفتاب تیز صحرا سوخته‌ست
۴
کشت و باغ و رز سیه استاده استدر زمین نم نیست نه بالا نه پست
صفحهٔ ۱ از ۵
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth