خلوتی با جلال عضد
شمارهٔ ۲۵
غزلیّات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
آن چه شمع است که از چهره برافروخته استکه چو پروانه دل سوختگان سوخته است
۲
دهن دوست که تنگی ز وی آموخت دلمدُرفشانی مگر از چشم من آموخته است
۳
آتشی از دل او در دل من می افتدکه دلش آهن و سنگ است و دلم سوخته است
۴
دلبرا طرّه دزد تو چه پُردل دزدی ستکآن همه دل به یکی شب به هم اندوخته است
صفحهٔ ۱ از ۲