خلوتی با جلال عضد
شمارهٔ ۲۳۱
غزلیّات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
چند خوری خون دلم، چیست ترا با دل من؟چند کشم جور و ستم، وا دل من وا دل من
۲
زلف تو دل می طلبد از من بیدل به چه رویغمزه غارتگر تو بُرْد به یغما دل من
۳
خسته دل غم زده ام تنگ تر است از دهنتتا دهن تنگ ترا کرد تمنّا دل من
۴
خیل خیالت چو کند بر دل غمدیده گذردامن گوهر دهدش دیده دریا دل من
صفحهٔ ۱ از ۳