خلوتی با جلال عضد
شمارهٔ ۲۳۳
غزلیّات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
چه نکهت است مگر بوی بوستان است اینچه دولت است مگر روی دوستان است این
۲
علاج این تن رنجور ناتوان است آندوای این دل مهجور پر فغان است این
۳
عجب که جوشش صفرای عشق افزون استز اشک دیده که مانند ناودان است این
۴
برفت بلبل شیدا چو من به طرف چمنز دست دوست به دستان چه داستان است این
صفحهٔ ۱ از ۳