خلوتی با مولانا
بخش ۲۳ - حکایت آن اعرابی کی سگ او از گرسنگی میمرد و انبان او پر نان و بر سگ نوحه میکرد و شعر میگفت و میگریست و سر و رو میزد و دریغش میآمد لقمهای از انبان به سگ دادن
دفتر پنجم
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
آن سگی میمرد و گریان آن عرباشک میبارید و میگفت ای کرب
۲
سایلی بگذشت و گفت این گریه چیستنوحه و زاری تو از بهر کیست
۳
گفت در ملکم سگی بد نیکخونک همیمیرد میان راه او
۴
روز صیادم بد و شب پاسبانتیزچشم و صیدگیر و دزدران
صفحهٔ ۱ از ۶