خلوتی با مولانا
بخش ۲۶ - قصهٔ آن حکیم کی دید طاوسی را کی پر زیبای خود را میکند به منقار و میانداخت و تن خود را کل و زشت میکرد از تعجب پرسید کی دریغت نمیآید گفت میآید اما پیش من جان از پر عزیزتر است و این پر عدوی جان منست
دفتر پنجم
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
پر خود میکند طاوسی به دشتیک حکیمی رفته بود آنجا بگشت
۲
گفت طاوسا چنین پر سنیبیدریغ از بیخ چون برمیکنی
۳
خود دلت چون میدهد تا این حللبر کنی اندازیش اندر وحل
۴
هر پرت را از عزیزی و پسندحافظان در طی مصحف مینهند
صفحهٔ ۱ از ۶