خلوتی با قصاب کاشانی
شمارهٔ ۱۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
توان دیدن ز روی پیرهن چون گل صفایش رانسیمی وا کند چون غنچه گر بندد قبایش را
۲
بهجز آیینه کز عکس جمال اوست مستغنیکسی دیگر در این صورت ندارد رونمایش را
۳
ز خون نیمرنگ دیده گلگون میتوان کردنکف پایی که میبستم به خون دل حنایش را
۴
قدم هر گه نهد بر چشمم آن نازک بدن ترسمکه ناگه خار مژگانم نماید رنجه پایش را
صفحهٔ ۱ از ۲