خلوتی با قصاب کاشانی
شمارهٔ ۲۷۰
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
سراپایم چمن شد بس گل حسرت دمید از منچه رنگارنگ گلهایی توان هر روز چید از من
۲
برون شد روشنایی از نظر تا رفت آن دلبرتهی شد قالب از روح و روان تا پا کشید از من
۳
قدم خم شد چو ابرو تا ز دل برگشت مژگانشبه جای اشک خون بارید چشمم تا برید از من
۴
ندارد مهر گویا کین بود در مذهب خوبانوگرنه جز محبت حرف دیگر کی شنید از من
صفحهٔ ۱ از ۳