خلوتی با مولانا
بخش ۹۵ - حکایت دیدن خر هیزمفروش با نوایی اسپان تازی را بر آخر خاص و تمنا بردن آن دولت را در موعظهٔ آنک تمنا نباید بردن الا مغفرت و عنایت و هدایت کی اگر در صد لون رنجی چون لذت مغفرت بود همه شیرین شود باقی هر دولتی کی آن را ناآزموده تمنی میبری با آن رنجی قرینست کی آن را نمیبینی چنانک از هر دامی دانه پیدا بود و فخ پنهان تو درین یک دام ماندهای تمنی میبری کی کاشکی با آن دانهها رفتمی پنداری کی آن دانهها بیدامست
دفتر پنجم
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
بود سقایی مرورا یک خریگشته از محنت دو تا چون چنبری
۲
پشتش از بار گران صد جای ریشعاشق و جویان روز مرگ خویش
۳
جو کجا از کاه خشک او سیر نیدر عقب زخمی و سیخی آهنی
۴
میر آخر دید او را رحم کردکه آشنای صاحب خر بود مرد
صفحهٔ ۱ از ۶