خلوتی با مولانا
بخش ۱۰۷ - حکایت آن شخص کی از ترس خویشتن را در خانهای انداخت رخ زرد چون زعفران لبها کبود چون نیل دست لرزان چون برگ درخت خداوند خانه پرسید کی خیرست چه واقعه است گفت بیرون خر میگیرند به سخره گفت مبارک خر میگیرند تو خر نیستی چه میترسی گفت خر به جد میگیرند تمییز برخاسته است امروز ترسم کی مرا خر گیرند
دفتر پنجم
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
آن یکی در خانهای در میگریختزرد رو و لب کبود و رنگ ریخت
۲
صاحب خانه بگفتش خیر هستکه همی لرزد ترا چون پیر دست
۳
واقعه چونست چون بگریختیرنگ رخساره چنین چون ریختی
۴
گفت بهر سخرهٔ شاه حرونخر همیگیرند امروز از برون
صفحهٔ ۱ از ۷