خلوتی با سلطان ولد
بخش ۱۶ - استشهاد آوردن حکایت سلطان محمود که امیرانش از حسد میگفتند که چرا پیش سلطان، ایاز از ما مقربتر باشد و دریافتن سلطان ضمیر ایشان و بشکستنِ گوهر شبافروزشان امتحان کردن و ناشکستن ایشان گوهر را و تحسین کردن پادشاه و عاقبت به دست ایاز رسیدن و شکستن ایاز آن گوهر شبافروز را
ولدنامه
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
همچنین بود قصۀ محمودبا ایاز گزیدۀ مسعود
۲
باژگون نعلها نگر به جهانشاه اندر لباس بنده نهان
۳
بنده بر تخت شسته همچو شهانشاه همچون غلام بسته میان
۴
نی غلط گفتم این نبود نکوکه یکند آن دو شه مبینشان دو
صفحهٔ ۱ از ۳۲