خلوتی با سلطان ولد
بخش ۹۴ - مثل آوردن حکایت مرد خفته را که دهانش باز مانده بود ماری در دهانش رفت سواری عاقل آن را بدید، گفت اگر این مرد را از حال آگاه کنم از ترس زهرهاش بدرد به از این نیست که بالزام و زخم چوب او را از این میوههای کوه درخورد دهم و زیر و بالایش بسیار بدوانم باشد که قی کند و مار با آن قی از شکم او بدر آید، همچنان کرد. اولیاء نیز اگر از زشتی نفس بخلق خبر دهند زهرهشان بدرد و از اطاعت و کوشش بمانند لیکن ایشان را بطریق بر عملی دارند که عاقبت از نفس برهند
ولدنامه
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
خفتۀ را شنو که در صحراباز بودش دهان بسوی هوا
۲
رفت اندر دهان او یک مارخفته از خواب خود نشد بیدار
۳
شهسواری ز دور آن را دیدچه کند چاره اش بیندیشید
۴
گفت اگر آگهش کنم از حالزهرۀ او بدرد اندر حال
صفحهٔ ۱ از ۱۱