خلوتی با مولانا
بخش ۱۰۶ - رفتن پسران سلطان به حکم آنک الانسان حریص علی ما منع ما بندگی خویش نمودیم ولیکن خوی بد تو بنده ندانست خریدن به سوی آن قلعهٔ ممنوع عنه آن همه وصیتها و اندرزهای پدر را زیر پا نهادند تا در چاه بلا افتادند و میگفتند ایشان را نفوس لوامه الم یاتکم نذیر ایشان میگفتند گریان و پشیمان لوکنا نسمع او نعقل ماکنا فی اصحاب السعیر
دفتر ششم
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
این سخن پایان ندارد آن فریقبر گرفتند از پی آن دز طریق
۲
بر درخت گندم منهی زدنداز طویلهٔ مخلصان بیرون شدند
۳
چون شدند از منع و نهیش گرمترسوی آن قلعه بر آوردند سر
۴
بر ستیز قول شاه مجتبیتا به قلعهٔ صبرسوز هشربا
صفحهٔ ۱ از ۱۶