شعر را زندگی کن
خلوتی با عین‌القضات همدانی

فصل ۱۶۸

لوایح

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
هرچند عاشق معشوق را یگانه‌تر بود معشوق از عاشق بیگانه‌تر بود و هرچند عشق به کمال‌تر آن بیگانگی بیشتر و این یگانگی بیشتر:
۲
گفتم که مگر محرم اسرار آیمبا دولت وصل بر در یار آیم
۳
کی دانستم که با کمال دانشدر بتکدۀ قابل زنار آیم
۴
یکی از ملوک ترک ذکرِ جمال صاحب‌جمالی شنیده بود و دل در کارِ او کرده، در حربی که او را با آن قوم بود آن صاحب جمال را اسیر کرد. چون نظر بر جمال با کمال او گماشت بی‌خود شد. چون بهوش آمد در خروش آمد باز به احضار او امر کرد از خود بی‌شعور شد و با او در حضور شد. از کمال قیافت و کیاست بدانست که این آن آتش است که شعله‌ی او از دریچه‌ی سمع در ساحت دلِ او افتاده است و به قوت خانه‌ی دل را می‌سوزد و به صولت خراب می‌کند. اکنون این شعله‌ی دیگر است که از راه بصر درمی‌آید و مر آن آتش جگر‌سوز را می‌افزاید. آن کرّت دل سوخت اکنون در جان گرفت و برافروخت. چون برین معنی اطلاع یافت بفرمود تا او را بر سریری برآوردند و او چون بندگان به خدمت او شتافت هرچند خواست تا در وی نگاه کند و خود را از حسن او آگاه کند نتوانست:
صفحهٔ ۱ از ۵
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth