خلوتی با محمد بن منور
حکایت شمارهٔ ۲۶
فصل اول - حکایات کرامات شیخ
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
پیری بود در شهر مرو و او را محمد بونصر گفتندی و او از جملۀ مشایخ ماوراءالنهر بود، در آن وقت کی بغراخان قصد کشتن صوفیان ماورالنهر کرد جماعتی از مشایخ ایشان متواری بمرو آمدند. و این محمد ختنی از آن جمله بودو شیخ ما را ندیده بود و در مرو امامی بود، او را ابوبکر خطیب گفتندی، از شاگردان قفال و شیخ را پیش قفال دیده بود. بمهمی عزم نشابور کرد. پس محمد ختنی پیش او آمد و گفت میشنوم کی قصد نشابور داری و مرا حاجتی است. گفت چیست گفت میخواهم کی از شیخ ابوسعید بپرسی چنانک او نداند کی این سؤال من کردهام و حدیث من باوی بگویی که آثار را محو بود؟ گفتم من این یاد نتوانم داشت. این سخن را بر کاغذی نویس، بر کاغذی نبشت و بمن داد. بوبکر خطیب گفت بنشابور آمدم و در کاروان سرایی نزول کردم، در حال دو صوفی دیدم کی درآمدند و آواز میدادند کی خواجه بوبکر خطیب در کاروان مرو کدامست؟ گفتم منم. ایشان نزدیک آمدند و گفتند شیخ بوسعید سلام میگوید و میگوید کی ما آسوده نیستیم کی تو در کاروان سرای نزول کردی، باید کی نزدیک ما آیی، گفتم تا به گرمابه درآیم و غسلی برآرم آنگه بیایم. و من از آن سلام و پیام متحیر شدم چون از حمام بیرون آمدم همان دو درویش را دیدم بر سر گرمابه ایستاده با عود و گلاب، من در صحبت ایشان بخدمت شیخ رفتم، چون نظر شیخ بر من افتاد گفت:
۲
اَهْلاً بسعدی وَالرَّسولِ و حَبّذاوَجْه الرَّسُولِ لحُبّ وَجْه الْمُرْسِل
۳
سلام گفتم جواب داد. گفت رسالت آن پیر تو سبک میداری سخن او به نزد ما بس عزیز است، و تو تا از مرو رفتهٔ ما منزل منزل میشماریم. بوبکر خطیب گفت من بشکستم، پس شیخ گفت بیار تا چه داری و آن پیر چه گفتهست؟ بوبکر خطیب گفت در آن ساعت جملهٔ علوم فراموش کردم از هیبت شیخ، گفتم ای شیخ کاغذ در جیب جامهٔ راهست، شیخ گفت متفق را و مختلف را یاد میداشتی، سؤال پیری را یاد نمیتوانستی داشت؟ از آن سخن نیز شکستهتر شدم. شیخ گفت اگر باتو بگویم سؤال را یادت آید؟ گفتم فرمان شیخ راست گفت سؤال اینست که محو آثار ممکن هست؟ گفتم همچنین است شیخ گفت اگر جواب اکنون گویم بر تو لازم آید کی همین ساعت بازگردی، شغلی که هست بگزار و چون میروی جواب گویم. ابوبکر خطیب گفت تا من در نشابور بودم هر شبی بر شیخ میآمدم و شیخ اعزازها میکرد و کرمها میفرمود و بوقت مراجعت به خدمت شیخ آمدم و گفتم جواب آن سؤال پیر پس شیخ گفت پیر را بگوی لاتبْقی ولاتَذَرْعین مینماند اثر کجا ماند. بوبکر خطیب گفت سر در پیش افگندم و گفتم شیخ بیان فرماید. شیخ گفت این در بیان دانشمندی نیاید، این بیت یادگیر و با او بگوی:
۴
جسمم همه اشک گشت و چشمم بگریستدر عشق تو بیجسم همی باید زیست
صفحهٔ ۱ از ۲