خلوتی با محمد بن منور
حکایت شمارهٔ ۱۰۳
فصل اول - حکایات کرامات شیخ
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
بخط اشرف ابوالیمان دیدم رحمة اللّه علیه کی از منکران شیخ درزیی و جولاهۀ با هم دوستی داشتند و چون بهم رسیدندی میگفتندی که کار این شیخ بر اصل نیست. روزی با یکدیگر گفتند کی این مرد دعوی کرامات میکند، ما هر دو پیش او رویم، اگر بداند کی ما هر یکی چه کار کنیم بدانیم کی او بر حقّ است. پس هر دو پیش شیخ آمدند، چون چشم شیخ بر ایشان افتاد گفت:
۲
بر فلک بر دو مرد پیشهورندز آن یکی درزی و دگر جولاه
۳
پس اشارت به درزی کرد و گفت: «این ندوزد مگر قبای ملوک».
۴
آنگاه اشارت بجولاهه کرد و گفت: «این نبافد مگر گلیم سیاه».
صفحهٔ ۱ از ۲