خلوتی با محمد بن منور
حکایت شمارهٔ ۸۰
فصل دوم - حکایاتی که بر زبان شیخ رفته
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
آوردهاند کی شیخ را بازرگانی کنیزکی ترک آورده بود و آن کنیزک خدمت شیخ میکرد و کنیزکی نیکو اعتقاد بود. شیخ کنیزک را بخواجه بوطاهر داد، کنیزک بخدمت شیخ آمد و بگریست و گفت ای شیخ من هرگز ندانستم کی تو مرا از خدمت خویش دور گردانی! شیخ گفت بوطاهر هم پارۀ ازماست،ترا بحکم او میباید بود، ما ترا از خدمت خویش دور نمیکنیم. آنگه آن کنیزک بخدمت بوطاهر میبود و خدمتهای شیخ بدست خود میکرد و در راه دین اعجوبۀ گشت و او را حالتی نیکو بود چنانک یک روز شیخ وی را گفت:
۲
از ترکستان کی بود آرندۀ توگو رو دیگر بیار مانندۀ تو
۳
و آن کنیزک والدۀ خواجه بوالفتح شیخ بود.
۴
از سخنان شیخ بوسعیدست کی گفت:
صفحهٔ ۱ از ۲