خلوتی با محمد بن منور
حکایت شمارهٔ ۸۷
فصل دوم - حکایاتی که بر زبان شیخ رفته
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
طلحة بن یوسف العطار گفت که مدتی پیش شیخ ابوسعید بودم، چون بازمیگشتم مرا گفت: چون به بغداد شوی و ترا گویند کی چندین گاه کرادیدی و چه فایده گرفتی چه خواهی گفت؟ رویی وریشی دیدم؟ گفتم تا شیخ چه فرماید. شیخ گفت هرکه تازی داند این بیت بر وی خوان:
۲
قالواخراسان اخرجت رشألیس له فی جماله
۳
فقلت لاتنکروامحاسنهفمطلع الشمس من
۴
وهرکه تازی نداند این بیت برو خوان:
صفحهٔ ۱ از ۲