خلوتی با کلیم
غزل شمارهٔ ۱۸۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
عمر سیرش کوته است ار جورت از دل میرودچند گامی از ضرورت صید بسمل میرود
۲
خواب غفلت بس که چشم کاروان عمر بستبانگ باید بر جرسها زد که محمل میرود
۳
کینهای ای کاش باعث میشدی بر قتل ماخون ناحق کشته، زود از یاد قاتل میرود
۴
دهر اگر بحر پرآشوب است مستان را چه غم؟کشتی من بیخطر دایم به ساحل میرود
صفحهٔ ۱ از ۲