خلوتی با کلیم
غزل شمارهٔ ۲۹۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ای که تو دلتنگی، از گریه دلت وامیشودتنگنای عشق زین خمخانه صحرا میشود
۲
هر کرا توفیق عیبِخویشبینی دادهاندبعد مردن بر مزارش کور بینا میشود
۳
بسترم برداشت موج از استخوان پهلویممیکنم بر بوریا گر تکیه خارا میشود
۴
از تنم نتوان کشیدن ناوک جور تو رازان که همچون استخوانم جزو اعضا میشود
صفحهٔ ۱ از ۳