خلوتی با کلیم
غزل شمارهٔ ۵۱۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
کمر از تار جان باید بران نازک میانکی از هر رشته ای آن دسته گل می توان بستن
۲
بزور رعشه شوق اضطرابی آرزو دارمکه مغزم را نباشد فرصت در استخوان بستن
۳
بروز ار عندلیم، شام چون پروانه خاموشمدران کو صرفه من نیست خواب پاسبان بستن
۴
علاج اضطراب دل نمی آید ز من ورنهبافسون می توانم لرزه آب روان بستن
صفحهٔ ۱ از ۳