خلوتی با اسیری لاهیجی
شمارهٔ ۱۰۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
خیل غمت بجور و جفا ملک جان گرفتدل تن نهاد و دامن شادی روان گرفت
۲
ای دل ره عدم چو گرفتی از آن میانجانم ز هستی تو کناری نهان گرفت
۳
آید همیشه اشک بدریوزه پیش تواوسایل است و راه نشاید برآن گرفت
۴
دل مرکب قرار بمیدان عشق تاختچون شهسوار درد تو آمد عنان گرفت
صفحهٔ ۱ از ۲