شعر را زندگی کن
خلوتی با اسیری لاهیجی

شمارهٔ ۲۹۰

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
تا شد سپر بلایش دل درویشهر لحظه رسد زخم دگر برجگر ریش
۲
پیوسته بشمشیر جفا یار ستمکاربی رحم زند بردل بیچاره من ریش
۳
گویی که رسد بر دل و جان مرهم تازههر تیر که بر سینه من آید از آن کیش
۴
با ما مگرش مهر و وفا هست ز یادتچون جور و جفایش بمن آید ز همه بیش
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth