خلوتی با اسیری لاهیجی
شمارهٔ ۳۵۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
باز از سودای زلفش بی سرو سامان شدمدر شعاع حسن او شیدائی و حیران شدم
۲
تا که خورشید جمال نوربخش او بتافتظلمت ما نور گشت و همچو مه تابان شدم
۳
چون بدیدم از همه ذرات مهر روی دوستعارف اهل یقین و صاحب عرفان شدم
۴
گرچه بودم قطره چون در بحر کل گشتم فنادر بقا بعدالفنا دریای بی پایان شدم
صفحهٔ ۱ از ۲