شعر را زندگی کن
خلوتی با اسیری لاهیجی

شمارهٔ ۳۸۵

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
چو از روز ازل رندی و قلاشی است آئینمبجز عشق تو ورزیدن نباشد مذهب و دینم
۲
ز شمع روی تو آتش فتاد اندر دل و جانممگر آب لب لعلت دهد زین سوز تسکینم
۳
رخت از ظلمت زلفت اسیر قید می دانمز نور رویت آزادی ز هر قیدی همی بینم
۴
ندارم خسرو خوبان ز دامان تو دست از چهچو فرهاد از غم عشقت برآید جان شیرینم
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth