خلوتی با سلطان باهو
شمارهٔ ۳۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
آمد خیالی در دلم، این خرقه را بر هم زنمتسبیح را ویران کنم، سجاده را بر هم زنم
۲
چوب عصا بر هم زنم، دلق صفا پاره کنمفارغ ز خودبینی شوم این خانه را بر هم زنم
۳
من خویش را صحرا برم، خود را ز خود فارغ کنماز بهر این خون را خورم، کین نفس را گردن زنم
۴
جامی ز خمخانه برم، آن را یقین من میخورمفارغ ز دنیا دین شوم، آتش به این عالم زنم
صفحهٔ ۱ از ۲