خلوتی با سلطان باهو
شمارهٔ ۵۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دل را ز درد دوری صد وجه بیقراریآرام گر نیابم، فریاد گریه زاری
۲
گویم کرا، حقیقت، واقف نه راز حالمحیران بسی بماندم، فریاد گریه زاری
۳
صد صد خیال در دل، آید زدرد دلبرسوزم چنانچه مجمر فریاد، گریه زاری
۴
هُو هُو بکن تو باهُو، خواهی وصال دوستمن غیر وصل خوارم، فریاد گریه زاری
صفحهٔ ۱ از ۲